تبليغاتX
رودآور

مهرورزان زمان‌های کهن
هرگز از خويش نگفتند سخن
که در آنجا که" تو" يی
بر نيايد دگر آواز از "من"!
ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد
هر چه ميل دل دوست،
بپذيريم به جان،
هر چه جز ميل دل او ،
  بسپاريم به باد!
آه !
 باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک ،
خنده می‌زد " شيرين" ،
تيشه می‌زد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،
نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسی ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيرينی اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين ،
بی‌نهايت زيباست
آنکه آموخت به ما درس محبت می‌خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به اميدش ببری رنج بسی .
تب و تابی بودت هر نفسی .
به وصالی برسی يا نرسی!
سينه بی‌عشق مباد!!

"فريدون مشيري"

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 و ساعت 9:19 |

مرا ببر!
به بخش CCU قلبت.
به بخش مراقبت‌های ویژه .

+ نوشته شده توسط سوری در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:41 |

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مرو و ای زمان بی‌من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان
ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو
خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو
در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است
همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو
چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش
چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو
وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود
چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو
وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو
دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

"مولانا"

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 و ساعت 9:4 |

از هرچه شمال که می‌گذرم
باران از یادم نمی‌رود
نم نم و قدم‌های آهسته
رگبار و قدم‌های تند
یا نگاه پدر بزرگ به آسمان
وقتی خوشه‌های برنج
در امتداد شهریور
خواب خرمن می‌بینند.
از هرچه شمال که می‌گذرم
باران از یادم نمی‌رود
بهار
تابستان
پاییز
زمستان
و دوباره بهار
می‌بارد
مثل چشم‌های مادر بزرگ
در سوگ از دست دادن فرزندی
که به آتش تن داده بود.
از هرچه شمال که می‌گذرم
هنوز باران
هنوز می‌بارم...

منبع:http://saayeyebaad.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 و ساعت 8:59 |

یك پرستار استرالیایی بزرگ‌ترین حسرت‌های آدم‌های در حال مرگ را جمع‌آوري کرده و پنج حسرت را که بین بیشتر آنان مشترک بوده، منتشرکرده است:
اولین حسرت: کاش جرات‌اش رو داشتم اون جوری زندگی می‌کردم که می‌خواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن.
حسرت دوم: کاش این قدر سخت کار نمی‌کردم.
حسرت سوم: کاش شجاعت‌اش رو داشتم که احساسات‌ام رو به صدای بلند بگم.
حسرت چهارم: کاش رابطه‌هام رو با دوستام حفظ می‌کردم.
حسرت پنجم: کاش شادتر می‌بودم.


********************************


  Top five regrets of the dyingA nurse has recorded the most common regrets of the dying, and among the top ones is 'I wish I hadn't worked so hard'. What would your biggest regret be if this was your last day of life?There was no mention of more sex or bungee jumps. A palliative nurse who has counselled the dying in their last days has revealed the most common regrets we have at the end of our lives. And among the top, from men in particular, is 'I wish I hadn't worked so hard'. Bronnie Ware is an Australian nurse who spent several years working in palliative care, caring for patients in the last 12 weeks of their lives. She recorded their dying epiphanies in a blog calledInspiration and Chai, which gathered so much attention that she put her observations into a book called The Top Five Regrets of the Dying.Ware writes of the phenomenal clarity of vision that people gain at the end of their lives, and how we might learn from their wisdom. "When questioned about any regrets they had or anything they would do differently," she says, "common themes surfaced again and again."Here are the top five regrets of the dying, as witnessed by Ware:1. I wish I'd had the courage to live a life true to myself, not the life others expected of me."This was the most common regret of all. When people realise that their life is almost over and look back clearly on it, it is easy to see how many dreams have gone unfulfilled. Most people had not honoured even a half of their dreams and had to die knowing that it was due to choices they had made, or not made. Health brings a freedom very few realise, until they no longer have it.
"2. I wish I hadn't worked so hard."This came from every male patient that I nursed. They missed their children's youth and their partner's companionship. Women also spoke of this regret, but as most were from an older generation, many of the female patients had not been breadwinners. All of the men I nursed deeply regretted spending so much of their lives on the treadmill of a work existence.
"3. I wish I'd had the courage to express my feelings."Many people suppressed their feelings in order to keep peace with others. As a result, they settled for a mediocre existence and never became who they were truly capable of becoming. Many developed illnesses relating to the bitterness and resentment they carried as a result.
"4. I wish I had stayed in touch with my friends."Often they would not truly realise the full benefits of old friends until their dying weeks and it was not always possible to track them down. Many had become so caught up in their own lives that they had let golden friendships slip by over the years. There were many deep regrets about not giving friendships the time and effort that they deserved. Everyone misses their friends when they are dying.
"5. I wish that I had let myself be happier."This is a surprisingly common one. Many did not realise until the end that happiness is a choice. They had stayed stuck in old patterns and habits. The so-called 'comfort' of familiarity overflowed into their emotions, as well as their physical lives. Fear of change had them pretending to others, and to their selves, that they were content, when deep within, they longed to laugh properly and have silliness in their life again.

+ نوشته شده توسط سوری در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 و ساعت 14:39 |

من دلم گرفته است.
من فروغ می‌خواهم تا او از ناسخ‌التواریخ خوانی بنالد من هم از ادعیه مقدس خوانی. با هم برای باغچهٔ خانه به دنبال مرهم بگردیم. برویم ماشین دودی سوار شویم. خواب ستارهٔ قرمز ببینیم وقتی خواب نیستیم.
من سیمون دوبووار می‌خواهم تا با هم جنس دوم بخوانیم. او از پیراهن گلی سارتر بگوید. از همسرنبودن خوشحال باشد. من هم از آرزوهایم.
من پناهی می‌خواهم تا خدا را در جوانهٔ انجیر نشانم بدهد. آنایش را ببینم و به او بگویم من چه قدر به او حسودی می‌کنم. با هم برویم جنوب هر جا بابونه دیدیم نازی را بجوییم و بیاوریم.
من هدایت می‌خواهم تا برویم عروسی خواهر آبجی خانوم زنک شلخته‌ها را ببینیم. پول کفنمان را بگذاریم روی میز و گاز را بار کنیم.
من حیدر می‌خواهم تا با هم به مراسم قهوهٔ قجری شاهزاده فخرالزمان برویم و من هر چهار فنجان را تا ته بنوشم.
من دخترک فال فروش را می‌خواهم تا به من زل بزند و اسمش را نگوید و من کلی نازش را بکشم و او هم بعد از نیم ساعت به من فحشی بدهد که من آب شوم. اما باز هم از رو نروم و هر وقت می‌بینمش باز هم شروع کنم به وراجی.
من آیدین سمفونی مردگان می‌خواهم تا با هم شاهد به آتش کشیده شدن کتاب‌ها و یادداشت‌هایش باشیم.
من کافکا را می‌خواهم تا با هم در مسخ ذره ذره جان دهیم.
من ویرجینیا ولف می‌خواهم تا با هم بهمان ... شود. با هم برویم و اتاقی برای خود داشته باشیم و باهم جیب‌هایمان را پر از سنگ کنیم و...

+ نوشته شده توسط سوری در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت 15:32 |

صداي قدم‌هاي سبز بهار از كرانه‌هاي اميد شنيده مي‌شود و زمين با گوش سپردن به طنين آواي سبز آن قدم‌ها ، شور دوباره زيستن و به سبزي آراسته شدن را به دل تجربه مي‌كند. بلبلان بر شاخسارهاي بهاري، نغمه‌هاي خود را به وزن بهارانه‌ها ساز مي‌سازند تا به هر هجاي نغمه خود، شكوه بر شكفتن را آواز دهند. خورشيد، خود را مهيا مي‌سازد تا در چشمه‌سار نگاه بهار روي شسته، رنگ گرماي تازه‌اي يابد. آسمان،  پيراهن آبي خود را به ترنم تپش‌هاي خاتون بهار آجين مي‌كند تا به يافتن هواي طراوت، ژاله ژاله گلبوسه‌هاي باران را همچنان به دستان زمين هديه آرد و صداي قدم‌هاي سبز بهار كه از كرانه‌هاي اميد شنيدن دارد، همچنان نزديك و نزديك و نزديك‌تر مي‌شود و هر آنقدر كه اين قدم‌هاي كريم نزديك‌تر آيد، لبخند اميد بر قامت طبيعت و زمينيان دلسپرده به اميد بهارانه،  بيشتر نمايان مي‌شود. هم‌آوايي انسان با نوروز بهار، تجديد حيات باطني اوست و نوروز آدمي، طلب بهترين و برترين حال‌ها از خداوند است تا انقلاب عميق در جان آدمي، به تحول حال او به احسن حال منجر شود.
يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبراليل والنهار
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
درپرده هزار رنگ نوروز و نوبهار، سپري شدن سرما وفرا رسيدن فصل باروري وگرما، به منزله گذر از افسردگي وپژمردگي طبيعت و رسيدن به آستانه شگفتي ونعمت وتماشاي كبكبه موكب گل وزمان بيرون راندن غراب وخار از ساحت وآشيان بلبل وهزار نغمه‌خوان است.
بارديگر، دل به دل بي‌قرار بلبلان سرخ منقار بهاري بسپاريم ونسيم خلدبرين را از كوهساران عطرآگين برجان خسته و رسته از جور زمستان وطوفان و بوران استوار سازيم. رمقي برگيريم و به ياري نوبرانه‌هاي بهاري در آستان حلول سال نو، به شيرين زباني، نوروز را خير مقدم بگوييم وبه كور چشمي خار، ميلاد غنچه‌ها را به نظاره بنشينيم وزمزمه كنيم كه:
« بازکن پنجره را»
و بکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
و ببین پر زدن بلبل را
که شده مست زبوی خوش و جان‌بخش بهار
و ببین مرغک آزردۀ عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گل‌های بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نَوَزد بر بدن سبز درخت
یا که شلاق خزان
نکند غنچۀ گل را پرپر
«بازکن پنجره را»
پرکن از رایحه و عطر بهار
ریۀ خسته ز بیداد زمستان و خزان
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه وگل پهن شده است
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامۀ سبز به تن کرده، تنش گرم شده ست
پولک زرد و سپید
دست خیّاط طبیعت
به روی جامۀ سرسبز درخت
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر او
تور خوش رنگ عروس
که لطیف است به مانند حریر

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سوری در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 10:10 |

صداي قدم‌هاي سبز بهار از كرانه‌هاي اميد شنيده مي‌شود و زمين با گوش سپردن به طنين آواي سبز آن قدم‌ها ، شور دوباره زيستن و به سبزي آراسته شدن را به دل تجربه مي‌كند. بلبلان بر شاخسارهاي بهاري، نغمه‌هاي خود را به وزن بهارانه‌ها ساز مي‌سازند تا به هر هجاي نغمه خود، شكوه بر شكفتن را آواز دهند. خورشيد، خود را مهيا مي‌سازد تا در چشمه‌سار نگاه بهار روي شسته، رنگ گرماي تازه‌اي يابد. آسمان،  پيراهن آبي خود را به ترنم تپش‌هاي خاتون بهار آجين مي‌كند تا به يافتن هواي طراوت، ژاله ژاله گلبوسه‌هاي باران را همچنان به دستان زمين هديه آرد و صداي قدم‌هاي سبز بهار كه از كرانه‌هاي اميد شنيدن دارد، همچنان نزديك و نزديك و نزديك‌تر مي‌شود و هر آنقدر كه اين قدم‌هاي كريم نزديك‌تر آيد، لبخند اميد بر قامت طبيعت و زمينيان دلسپرده به اميد بهارانه،  بيشتر نمايان مي‌شود. هم‌آوايي انسان با نوروز بهار، تجديد حيات باطني اوست و نوروز آدمي، طلب بهترين و برترين حال‌ها از خداوند است تا انقلاب عميق در جان آدمي، به تحول حال او به احسن حال منجر شود.
يا مقلب القلوب والابصار
يا مدبراليل والنهار
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال
درپرده هزار رنگ نوروز و نوبهار، سپري شدن سرما وفرا رسيدن فصل باروري وگرما، به منزله گذر از افسردگي وپژمردگي طبيعت و رسيدن به آستانه شگفتي ونعمت وتماشاي كبكبه موكب گل وزمان بيرون راندن غراب وخار از ساحت وآشيان بلبل وهزار نغمه‌خوان است.
بارديگر، دل به دل بي‌قرار بلبلان سرخ منقار بهاري بسپاريم ونسيم خلدبرين را از كوهساران عطرآگين برجان خسته و رسته از جور زمستان وطوفان و بوران استوار سازيم. رمقي برگيريم و به ياري نوبرانه‌هاي بهاري در آستان حلول سال نو، به شيرين زباني، نوروز را خير مقدم بگوييم وبه كور چشمي خار، ميلاد غنچه‌ها را به نظاره بنشينيم وزمزمه كنيم كه:
« بازکن پنجره را»
و بکش با نفسی تند و عمیق
بوی عطر گل یاس
و ببین پر زدن بلبل را
که شده مست زبوی خوش و جان‌بخش بهار
و ببین مرغک آزردۀ عشق
که حزین بود و نزار
با شکوفایی گل‌های بهار
شده سرمست غرور
دیگر آن سوزش سرمای زمستان
نَوَزد بر بدن سبز درخت
یا که شلاق خزان
نکند غنچۀ گل را پرپر
«بازکن پنجره را»
پرکن از رایحه و عطر بهار
ریۀ خسته ز بیداد زمستان و خزان
و ببین در همه جا
فرشی از سبزه وگل پهن شده است
تک درختی که زسرما بدنش می لرزید
جامۀ سبز به تن کرده، تنش گرم شده ست
پولک زرد و سپید
دست خیّاط طبیعت
به روی جامۀ سرسبز درخت
دانه دانه زده با زیبایی
گوییا فصل بهار
کرده بر پیکر او
تور خوش رنگ عروس
که لطیف است به مانند حریر

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سوری در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 10:10 |


اثری بی نظیر از فخرالدین عراقی به سفارش ميثم عزيز:
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی
گره از کار فروبسته ما بگشایی
نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که بیایم، چو به جان آیی تو
من به جان آمدم، اینک تو چرا می‌نایی
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب
به که بینم که تویی چشم مرا بینایی
پیش از این گر دگری در دل من می‌گنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید
وین عجبتر که تو خود، روی به کس بنمایی
گفتی از لب بدهم، کام عراقی روزی
وقت آنست که آن وعده وفا فرمایی

+ نوشته شده توسط سوری در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 8:36 |

شب آرامی بود
 می‌روم در ایوان، تابپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه‌‌ش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می‌گفتم:
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاري‌ست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاری‌ست
زندگی، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده‌ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟
هیچ!!!
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می‌ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را،  خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک،
به جا می‌ماند

+ نوشته شده توسط سوری در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 9:1 |

سال‌ها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره عشق چه‌ها می‌خواهی؟
صبح تا نیمه شب منتظری
همه‌جا می‌نگری
گاه با ماه سخن می‌گویی
گاه با رهگذران، خبر گمشده‌ای می‌جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریاست؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

+ نوشته شده توسط سوری در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 و ساعت 8:45 |

نه تو می‌مانی و نه اندوه و نه هیچ‌یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می‌گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره‌ای خواهد ماند...
لحظه‌ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

"سهراب"

 

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 و ساعت 11:58 |

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می‌نماید و خراب می‌کند
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه‌ها
دلم هوای آفتاب می‌کند
خوشا به آب و آسمان آبی‌ات
به کوه‌های سربلند
به دشت‌های پرشقایقت به دره‌های سایه‌دار
و مردمان سخت‌کوش توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می‌کند
نه آشنا نه همدمی
نه شانه‌ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی‌پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه‌ها و کوچه‌ها نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی‌دوا
تو و هزار حرف بی‌جواب
کجا روی؟ به هر که رو کنی تو را جواب می‌کند
چراغ مرد خسته را
کسی نمی‌فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی‌دهد
اگر چه اشک نیم‌شب
گهی ثواب می‌کند
نشسته‌ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام و شیوه‌ای ز عهد و از یگانگی‌ است
به دوستی، سخن ز جاودانگی‌ است
امان ز شبرو خیال
امان
چه‌ها که با من این شکسته خواب می‌کند

"سياوش كسرايي"

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 9:52 |

ترکیب نیستم
تجزیه‌ام
تجزیه‌ای از تفکر و عمل
که گاه می‌خندم
و گاه نه

که فعلا نه.

+ نوشته شده توسط سوری در دوشنبه دهم بهمن 1390 و ساعت 14:17 |

یک جفت چشم سیاه
بیک جفت چشم آسمانی
یک جفت چشم سبز
...
خیلی‌ها برای این‌ها شعر می‌نویسند
اما تو
صاحب آن چشم‌های قهوه‌ای ساده هستی
که شعرت را
تنها من می‌دانم.

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه ششم بهمن 1390 و ساعت 13:39 |


یک مزرعه سبز؛ دوستش داشتم
و به اندازه مترسک
از او ترسیدم!
وقتی که خیانتش
تمام بال‌های علاقه‌ام را
درو کرد!
و بی‌بال
بی‌علاقه....
بگذریم!
مزرعــــــه؛ دوست داشتنش زیباست
بدون مترســـک
بدون


+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 و ساعت 10:31 |

 
بچه ها صبحتان بخیر ......سلام
درس امروز فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ، می‌دانید؟
نسبت ما به فعل مفعول است
در دهانم زبان چو آویزی
در تهی‌گاه زنگ می‌لرزید
صوت ناساز آن ، چنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می‌لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
(ﮊاله) را زان میان صدا کردم
(ﮊاله) از درس من چه فهمیدی؟
پاسخ من سکوت بود سکوت بود
د... جوابم بده ، کجا بودی؟
رفته بودی به عالم( هپروت)؟
خنده دختران و غرش من
ریخت بر فرق (ﮊاله) چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
خشمگین ، انتقام‌جو ، گفتم:
بچه‌ها گوش (ﮊاله) سنگین است
دختری طعنه زد که : نه ، جانم ،
درس در گوش (ﮊاله) یاسین است
باز هم خنده‌ها و همهمه‌ها
تند و پی‌گیر می‌رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من
(ﮊاله ) آرام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم
آن دو میخ نگاه خیره او
موج زن در دو چشم بی‌گنهش
رازی از روزگار تیره او
آنچه در آن نگاه می‌خواندم
قصه غصه بود و حرمان بود
ناله‌ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود
(فعل مجهول) فعل آن پدریست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیرخوار من نالید
سوخت از تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
از غم آن دو تن دو دیده من
این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله او
شسته می‌شد به قطره‌های سرشک
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله‌اش آمیخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز قصه غم تست
تو بگو من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول فعل آن پدریست
که ترا بیگناه می‌سوزد
آن حریق هوس بود ، که در او
مادری بی پناه می سوزد.

"سیمین بهبهانی"

 

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 و ساعت 10:25 |

خدا رو شکر...
خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم،
این یعنی من هنوز زنده‌ام.
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می‌شوم،
این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرف‌ها شاکی است
این یعنی او در خانه است و در خیابان‌ها پرسه نمی‌زند.
خدا را شکر که مالیات می پردازم،
این یعنی شغل و درآمدی دارم و بیکار نیستم.
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم،
این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم،
این یعنی من خانه‌ای دارم.
خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم
این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
خدا را شکر که سرو صدای همسایه ها را می شنوم،
این یعنی من توانائی شنیدن دارم.
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند
این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.
خدا رو شکر که من ديانا دارم...
خدا را شکر... خدا را شکر... خدا را شکر

+ نوشته شده توسط سوری در شنبه هفدهم دی 1390 و ساعت 12:36 |

بار آخر، من ورق را با دلم بر می‌زنم!
بار دیگر حکم کن! اما نه بی دل!
با دلت، دل حکم کن!
حکم دل؛
هر که دل دارد بیندازد وسط!
تا که ما دل‌هایمان را رو کنیم!
دل که روی دل بیفتد، عشق حاکم می‌شود!
پس به حکم عشق بازی می‌کنیم.
این دل من!
رو بکن حالا دلت را!
دل نداری!!!!؟؟؟؟
بر بزن اندیشه‌ات را...
حکم لازم!
دل سپردن، دل گرفتن هر دو لازم!!!

+ نوشته شده توسط سوری در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 16:56 |

شاعر که شدم
نردبانی بلند بر می‌دارم
پای پنجرهٔ پرسه‌های پسین پروانه می‌گذارم
و به سکوت سلام آن روزها سرک می‌کشم
شاعر که شدم
می‌آیم کنار کوچهٔ کبوترها
تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می‌کنم
و می‌روم
شاعر که شدم
مشق شبانهٔ تمام کودکان جهان را می‌نویسم
دیگر چه فرق می‌کند
که معلمان چوب به دست
به یکنواختی خطوط مشق‌های شبانه
شک ببرند یا نبرند؟
شاعر که شدم
سیم‌های سه تارم را
به سبزه‌های سبز سیزده گره می‌زنم
و آرزو می‌کنم
آهنگ پاک صدای تو را بشنوم
شاید که شاعری
تنها راه رسیدن به دیار رؤیا
و کوچه‌های خیس کودکی باشد

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه هشتم دی 1390 و ساعت 13:8 |

دستی که سیلی می‌زند
می‌داند که رد انگشتانش پاک می‌کند
همهٔ دوست داشتن‌های دیگر را!
و می‌داند که رد این سیلی می‌ماند تا سالیان دور!

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه یکم دی 1390 و ساعت 13:2 |

کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن ، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب ...
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطر پیر دگر مرده و فرزندانش
دیر برمی‌خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش‌خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می‌بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر ، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی‌گردد
از صدای سخن و زمزمه زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر،
و در این شهر سحرخیزی نیست
و سـحر نـزدیک است ....

از طرف ميثم عزيز كه هميشه يه چيزي براي سورپرايز كردن داره.

+ نوشته شده توسط سوری در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 و ساعت 8:45 |

دلتنگ کودکی‌هايم هستم...
یادش به خیر...
قهر می‌کردیم ...تا قیامت...
 قیامتی به فاصله همین سه نقطه ...
 لحظه‌ای بعد ...
 قیامت می‌شد.
+ نوشته شده توسط سوری در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 و ساعت 9:34 |


خوشبختی احساسی درونیست که با به‌دست آوردن نداشته‌ها حاصل نمی‌شود
خوشبختی مستقل‌تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود
و هنگامی حاصل می‌شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید
اگر روزی توانستید از خودتان راضی باشید
خوشبختی در شما استمرار پیدا می‌کند ... و هر لحظه برای شما زیباست
حتی دردهایتان را دوست دارید
زیرا دردهایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند ...
دردهایتان را به آغوش می‌کشید که بوی اصالت می‌دهند
و زیباتر از این نخواهد بود
که خوشبختی را با واقعیت‌ها تجربه کنید نه با رویاهای نافرجام...

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 13:18 |
 

جودی! کاملاً با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی‌کنند و زندگی را یک مسابقه دو می‌دانند و می‌خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی‌شوند که آن قدر خسته شده‌اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط می‌بینند. درحالی‌که نه به مسیر توجه داشته‌اند و نه لذتی از آن برده‌اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می‌شود درحالی‌که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می‌شود و فقط او می‌ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد.
 جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آن‌ها را دوست داریم و به آن‌ها وابسته می‌شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می‌شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می‌خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.

دوستدار تو : بابالنگ دراز

+ نوشته شده توسط سوری در پنجشنبه دهم آذر 1390 و ساعت 9:46 |

دوباره آذر ماه، دوباره ۶ آذر ماه. خیلی دلم واست تنگ شده خيلي. دوست دارم دوباره کوچولو بشم. بغلم کني. دستت رو که زخمی شده بوس کنم. بگم تا آخر عمرم پیشت می مونم. بگم بذار بزرگ شم همه چی رو درست می کنم. بگم عاشق صداتم. عاشق بودنتم.

بابایی...دلم خيلي تنگ شده واست.

+ نوشته شده توسط سوری در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت 13:50 |

بگذار که همسایه‌های ساکت‌مان
 نام تو را ندانند
 همین زلال زرد روسری
برای پچ‌پچ هزار ساله آنان کافیست
 همان بهتر که نام تو در
لابه‌لای ترانه نهان باشد
 همان بهتر که از میان واژه‌ها بدرخشی ! خورشیدک من
مثل درخشش فانوس از فراسوی فاصله‌ها
 مثل درخشش ستاره از پس پرده پشه‌بند
 پشه‌بند
 تابستان
 کودکی
 آه ! همان بهتر که نام تو در لابه‌لای گریه‌ها نهان باشد


 

+ نوشته شده توسط سوری در شنبه پنجم آذر 1390 و ساعت 9:41 |

هر چند عاشقان قدیمی
از روزگار پیشین
تا حال
از درس و مدرسه
از قیل و قال
بیزار بوده‌اند
اما ...
اعجاز ما همین است :
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در یک کتابخانه کوچک
بر پله‌های سنگی دانشگاه
و میله‌های سرد و فلزی
گل داد و سبز شد
آن روز، روز چندم اردیبهشت
یا چند شنبه بود
نمی‌دانم
آن روز هر چه بود
از روزهای آخر پاییز
یا آخر زمستان
فرقی نمی‌کند
زیرا
ما هر دو در بهار
- در یک بهار -
چشم به دنیا گشوده‌ایم
ما هر دو
در یک بهار چشم به هم دوختیم
آنگاه ناگهان
متولد شدیم و نام تازه‌ای
بر خود گذاشتیم
فرقی نمی‌کند
آن فصل
- فصلی که می‌توان متولد شد -
حتما بهار باید باشد
و نام تازه ما ، حتما
دیوانه‌وار باید باشد
فرقی نمی‌کند
امروز هم
ما هر چه بوده‌ایم ، همانیم
ما باز می‌توانیم هر روز ناگهان متولد شویم
ما
همزاد عاشقان جهانیم ...

+ نوشته شده توسط سوری در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 و ساعت 17:0 |

هیچ وقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو "می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی‌داني.
هیچ وقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.
مهم نیست چه سنی داری، هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.
یادت باشد گاهی اوقات به دست نیاوردن آنچه می‌خواهی، نوعی شانس و اقبال است.
از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است.
در مورد موضوعی که درست متوجه نشده‌ای، قضاوت نکن.
وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی‌خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو:  "برای چه می‌خواهید بدانید؟"
هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.
هیچ وقت پایان فیلم ها و کتاب های خوب را برای دیگران تعریف نکن.
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.
 شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی‌ات غنی سازد.
 هر وقت فرصت کردی دست فرزندت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.
 وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور.
در حمام آواز بخوان.
طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند.
بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.
فقط آن کتاب هایی را امانت بده که از نداشتن‌شان ناراحت نمی شوی.
ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن.
هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.
هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.
فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.
از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.
فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

+ نوشته شده توسط سوری در جمعه سیزدهم آبان 1390 و ساعت 20:25 |

حرف هایی بین من و دنیا هست

که بین من و دنیا باقی می ماند

+ نوشته شده توسط سوری در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 و ساعت 21:25 |