آفتاب می شود
نگاه کن
که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سايه سياه سرکشم
اسير دست آفتاب ميشود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه های شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن
که من کجا رسيده ام
به کهکشان، به بيکران، به جاودان
کنون که آمديم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سياه ديدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود
"فروغ فرخزاد"
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:4  توسط سوری
|
چگونه نقش نگاه تو در برابر نیست؟
تو رفته ای و دلم را هنوز باور نیست
....و سخت بود قبولش اگرچه می گفتند
که مرگ عاقبت قصه ی کبوتر نیست
میان این همه غربت میان این همه درد
دلم فقط به تو خوش بود _ بود! _ دیگر نیست
کنار گرمی این عشق شعله ها هیچند
و وصف حال تو با واژه ها میسر نیست
هنوز یاد تو در ذهن کوچه ها جاری است
بدون امر تو یک نقطه روی دفتر نیست
سکوت و تاول لبهای بسته .... بعد از تو
در این بلاد خزان خورده یک دلاور نیست....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 10:32  توسط سوری
|
مناظرهاي از حميد مصدق و فروغ فرخزاد در يكي از كامنتهاي ذيل گذاشته شد كه تبديل به تبادل نظر بين پيشنهاددهنده اين مناظره و يكي از خوانندگان بسيار عزيز وبلاگ بنده شد. به عبارت ديگر اين مناظره خود مناظرهساز شد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 12:5  توسط سوری
|
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
ز روزن سر درآویزدچو قرص ماه خوش سیما
در آید جان فزای من،گشاید دست و پای من
که دستم بست و پایم هم، کف هجران پابرجا
بدو گویم به جان تو که بی تو ای حیات جان
نه شادم می کند عشرت نه مستم می کند صهبا
وگر از ناز او گوید برو،از من چه می خواهی
زسودای تو می ترسم که پیوندد به من سودا
برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن
که از من درد سر داری مرا گردن بزن عمدا
تو می دانی که من بی تو نخواهم زندگانی را
مرا مردن به از هجران بیزدان کاخرج الموتی
مرا باور نمی آمد که از بنده تو برگردی
همی گفتم اراجیفست و پنهان گفته اند اعدا
تویی جان من و بی جان ندانم زیست من باری
تویی چشم من و بی تو ندارم دیده بینا
رها کن این سخن ها را بزن مطرب یکی پرده
رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:53  توسط سوری
|
اگرچه پر زدنت را به چشم خود دیدم
هنوز _ از تو چه پنهان _ دچار تردیدم
سیاه قسمت ما بود ، سبز مال شما
همیشه فرخ و خوش باد ماه و سال شما
حدیث صحبت کوتاهمان دراز نشد
طلسم شوم گره های بسته باز نشد
نشد دوباره به اینجا بهار برگردد
به نفع ما ورق روزگار برگردد
میان اینهمه احساس شاعرانه چه سود
شکایت از تو و از کار این زمانه چه سود؟
دلم مجاور یک احتمال غمگین است
نفس زدن به امیدی محال سنگین است
یگانه ی همه ی دهر برنخواهی گشت
تو رفته ای و به این شهر برنخواهی گشت
به کار معجزه ها دل نبسته ام دیگر
از این سماجت بیهوده خسته ام دیگر
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:40  توسط سوری
|
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درك هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناك آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصل ها را میدانم
و حرف لحظه ها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاك ? خاك پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در كوچه باد می آید
در كوچه باد می آید
و من به جفت گیری گلها می اندیشم
به غنچه هایی با ساق های لاغر كم خون
و این زمان خسته ی مسلول
و مردی از كنار درختان خیس میگذرد
مردی كه رشته های آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیده اند
و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را
تكرار می كنند
"فروغ فرخزاد"
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:38  توسط سوری
|
To fall in love
عاشق شدن
To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی !
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره
To be part of a team.
عضو یک تیم باشی
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
To make new friends.
دوستای جدید پیدا کنی
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person..
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
These are the best moments of life.....
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
Let us learn to cherish them.
قدرشون روبدونیم
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد
وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:56  توسط سوری
|
حمید مصدق:
تو به من خـندیدی و نمی دانستـی من به چه دلـهره از باغچــه همسـایه، سیـــب را دزدیــدم
باغـبان از پـی من تنـد دوید، ســیب را دسـت تو دید، غضب آلـود به من کرد نـــگاه، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک، وتو رفتی وهنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام
خـش خـش گـام تو تــکرار کنـان، می دهد آزارم و من اندیـشه کنان غـرق این پنــــــدارم،
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
جواب زیبای فروغ فرخزاد به حمید مصدق:
من به تو خندیدیم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است
من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من وسیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت :برو چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تورا...
ومن رفتم وهنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که
چه می شد اگر باغچه خانه همسایه ما سیب نداشت.
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:18  توسط سوری
|
اي باغبان اي باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان
اي باغبان هين گوش كن ناله درختان نوش كن
نوحه كنان از هر طرف صد بيزبان صد بيزبان
هرگز نباشد بيسبب گريان دو چشم و خشك لب
نبود كسي بيدرد دل رخ زعفران رخ زعفران
حاصل درآمد زاغ غم در باغ و ميكوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم كو گلستان كو گلستان
كو سوسن و كو نسترن كو سرو و لاله و ياسمن
كو سبزپوشان چمن كو ارغوان كو ارغوان
كو ميوهها را دايگان كو شهد و شكر رايگان
خشك است از شير روان هر شيردان هر شيردان
كو بلبل شيرين فنم كو فاخته كوكوزنم
طاووس خوب چون صنم كو طوطيان كو طوطيان
خورده چو آدم دانهاي افتاده از كاشانهاي
پريده تاج و حله شان زين افتنان زين افتنان
گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر
چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:38  توسط سوری
|

اين كاريكاتور مصداق عيني امروز ماست.
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:54  توسط سوری
|
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم؛
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود؛
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند؛
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن؛
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد؛
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم؛
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند؛
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است؛
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب؛
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید؛
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد؛
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است؛
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود؛
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است؛
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 11:29  توسط سوری
|
هم سفر
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،......... حفظ کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم
" نادر ابراهيمي"
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 16:11  توسط سوری
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:13  توسط سوری
|
اين عكس يكي از عكسهاي بسيار عجيب است كه هر كسي با ديدن آن بارها اشتباه ميكند.
اين عكس كه از آسمان و در ساعات اواخر بعدالظهر از بالاي سر گلهاي از شتران گرفته شده است به گونهاي است كه در نگاه اول سايه شتران به اشتباه به جاي خود شترها گرفته ميشود، در حالي كه شترهاي اصلي به صورت لكههاي سفيد در انتهاي سايه قرار دارند.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:38  توسط سوری
|
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه
بخورد روزه خود را به گمانش که شب است
زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند
این عجب نقطه خال تو به بالای لب است
یارب این نقطه که به بالا بنهاد
نقطه هرجا غلط افتاده مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و من از آن می ترسم
که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است
منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هرکه را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش ادب است
شاطر عباس صبوحی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 18:6  توسط سوری
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 15:46  توسط سوری
|
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
تو اون چشات چیا داری
بلا داری بلا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
توی سینت صفا داری
توی قلبت وفا داری
صف عشاق بدبختو
از اینجا تا کجا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
به یک دم می کشی ما را
به یک دم زنده می سازی
رقابت با خدا داری
دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری
نظر با پوستین پوش حقیری مثل ما داری
نیگا کن با همه رندی
رفاقت با کیا داری
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
نظر داری نظر داری
خبر داری خبر داری
خبر داری که این دنیا همش رنگه
همش خونه همش جنگه
نمی دونی نمی دونی
نمی دونی که گاهی زندگی ننگه
نمی بینی نمی بینی
که دست افشان و پا کوبان و خرسندم
نمی بینی که می خندم
آخ نمی بینی که دلم تنگه
تو این دریای چشمان سیاه رو
پس چرا داری دو تا چشم دو تا چشم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت
من آن خزان زده برگم که باغبان طبیعت
برون فکنده ز گلشن به جرم چهره زردم
دو تا چشم سیاه داری
دو تا موی رها داری
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:4  توسط سوری
|
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهي صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:59  توسط سوری
|
لحظه هایی که زخم کاری ات کم کم دارد خوب می شود از بهترین لحظه هاست و ما آدم ها چقدر خوب می توانیم اکسیر امید را به این زخم های کهنه بپاشیم. فقط وقتی می خواهیم. فکر می کردم این فرایند خیلی طولانی شود و از پا درم بیاورد، اما وقتی دست من می تواند این همه سازنده باشد و دلم این همه تپنده من می مانم سر پا. می توانم هر چه حس شکوفا کننده است از آدمها بگیرم. غم هایم و دغدغه هایم هم کنارم هستند. نخواسته ام هرگز نخواسته ام نابودشان کنم. راهم روشن است. مثل همیشه های دورم. خودم را عشق است.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 9:25  توسط سوری
|
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قلهی آن قاف
از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشهی کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانهی خویشم
بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست
با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعهی حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله، باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده، ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:51  توسط سوری
|